تبليغاتX
کافه گپ
 

 

روي بالكن كافه نشسته بوديم  . بي وقفه و پشت سرهم صحبت مي كرد و از آسمان و ريسمان مي گفت و از اين شاخه به آن شاخه مي پريد . از روحش مي گفت و از دنياي پر ابهامش ، از سوالهايي كه هرگز برايشان پاسخي نيافته است ، ازدلش مي گفت و خواستني هايش . گه گداري جرعه ايي از فنجان قهوه ي جلويش سر مي كشيد و نفسي آرام مي كشيد و چشم در چشمم مي انداخت و دوباره شروع مي كرد به گفتن و گفتن . انگار داشت عقده ي سالهاي تنهايي خويش را بيرون مي ريخت ، ناگهان ساكت شد ، مدت كوتاهي در افكارش فرورفت .

لبه ي فنجانش را ميان دستانش گرفته بود و كمي مي چرخاند و به بازي مواج ته مانده ي قهوه اش مي نگريست  .لحظه ایی چيزي در مخيله اش آتش گرفت و انديشه ايي جانش را در هم فرو برد و بي هيچ مقدمه ايي گفت : انگار ناخواسته بايد مي خواستيم ، خواستنيهاي دنيايي كه نخواستني است !! حرفش تكانم داد و آن لحظه تنها چيزي كه به ذهنم رسيد جمله ايي بود كه صبح  آنروز استادم آن را روي كتابم نوشته بود : 

 

 !!  Nobody dies virjin , life screw everyone

 

 

پی نوشت اهورایی :

 

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:14  توسط کافه گپ  | 

 

 

نه جاي غم كه من هم خاطره ايي خواهم شد همچون نواي محزون ني ايي رها شده در نسیم . . .

 

 

* .  دایی عزیز هم ٬ جناب متین قدم رنجه کردند و چند روزی میهمانمان بودند ٬ بسی خوش گذشت و جای همگی خالی !! چند عکسی هم در همین فاصله گرفتیم که در کافه عکس گذاشته ام . . .

 

پی نوشت اهورایی :

شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یار

دگرنیارم گفتن که در میانه چه بود

- مولانا -

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:53  توسط کافه گپ  | 

 

 

حالا گيريم ديواري كوتاهتر از ديوار دل ما نبود ، دزدي نكردي دیگر چرا سنگ پراندی ؟!

 

پی نوشت اهورایی :

جهان پیر را گفتم جوان شو

ببین بخت جوان تا کی قدیدی

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:59  توسط کافه گپ  | 

 

 

نوري از پشت پنجره ي دوري سوسو مي زند ، گويي كسي خويش را و شب را به آتش مي كشد .

 

 

پی نوشت اهورایی :

 

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش

چو تشنه ی تو باشد که باشد سقایش

 

- مولانا -

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:53  توسط کافه گپ  | 

 

 

جلوی دکان آبپاشی شده و قدیمی خود نشسته بود و با نگاهی پر از حسرت ٬ کودکی را می نگریست که آنطرف تر بازیگوشانه رکاب می زد و کودکانه می خندید . خنده ی تلخی به لب داشت  پراز هزاران خاطره و تجربه ٬ تا چشمش به چشمم افتاد لبخندش رفته رفته محو شد و با چهره ایی متفکرانه گفت : بهتر است آدم  ، كوچك  بزرگ روح باشد تا بزرگ كوچك روح !

 

پی نوشت اهورایی :

خاموش كن زگفت و گر گويدت كسي

جز حرف و صوت نيست سخن را ادا دروغ

 

-مولانا -

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:50  توسط کافه گپ  | 

 

 

چشممان اگر بر چشمتان نيست از شرم مردانگي نيست ، چهر ه ي تارتان را تاب ديدنمان نيست !!

 

پی نوشت اهورایی :

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط کافه گپ  | 

 

سالهاست كه عكاسي را دوست دارم ، ثبت لحظه ها و به قاب كشيدن زمان ، احساس شيرين و مبهمي دارد برايم . حالا پس از سالهاي سال اين دست آن دست كردن چند روزي است دستي به اين كار گرفته ام و اكنون در ابتداي اين راه پرفراز و نشيب ايستاده ام .  

. . .

كافه عكس را هم راه انداختيم براي ثبت تصوير ها و عكس ها ي خودمان  . . . ماحصل اين چند روزعكاسي را هم آنجا گذاشتيم تا اگر فرصتي دست داد و در اين راه خبره شديم ، روزي بنشينيم و بنگريم به اينجايي كه هم اكنون ابتداي راهمان است . . .

تولدت مبارك كافه عكس !!

www.cafeak3.blogfa.com



+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:20  توسط کافه گپ  | 

 

 

تا آمديم بجنبم هلمان داده بودند وسط گود بازي و ما مانده بوديم و سوالي و معماي هزار رنگ جواب ! حسب الامر دكتر آلبا ما هم دست به بازي گرفتيم ، گرچه خيلي  برگ برنده ايي هم براي رو كردن نداريم !!

عارضيم كه از همان عنفوان كودكي از پز و پزيدن و پزاندن و همه ي جمع ها و مشتقاتش دل خوشي نداشتيم ! همين كه مي خواستيم براي "شروين ننر" ماشين رويزرويز سفيد و شش درمان را پز بدهيم ، چشمان گرد و سياه و بي تفاوتش كه كمي رنگ حسرت ميگرفت جانمان را آتش مي زد و دلمان را به رحم مي آورد و يك ساعتي ماشين هامان را با هم عوض مي كرديم تا اين لهيب دل سوخته را كمي آرام كنيم !  بزرگ شديم و بزرگ تر و همچنان اين حس غريب بعد از پز دادن كه يادمان مي افتد همه جايمان را سخت مي لرزاند ...

اما حالا كه به اينجا رسيد و ما را اين وسط تنها گير آورديد و سين جينمان مي كنيد ، قبول ! ما هم مي گوييم كه پز مي دهيم بر انديشه ي محيط خانداني كه در آن بزرگ شديم و رشد كرديم و شكل گرفتيم ، پز مي دهيم به دوستي ها و رابطه هاي عميق و نابمان ، پز مي دهيم  به اراده وداشتن حس ها ي قوي ، پز مي دهيم به . . .  ديگر نمي دانيم واقعا ، خيلي سخت است اين پز دادن !

حقا كه به اين يكي ٬ "نمي توانيم پز بدهيم كه مي توانيم خوب پز بدهيم" !! علي ايحال "پز مي دهيم كه پز دادن را خوب نمي دانيم" !!

 

جوجو و متين و فريدا و روح سركش هم به رسم بازي ، بازي !!  

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:42  توسط کافه گپ  | 

 

 

  دل هم حکایت بی سرنشینی قایق کودکیست رها شده بر سطح آب  . . .

 

پی نوشت اهورایی :

این قافله ی عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

- خیام -

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 22:54  توسط کافه گپ  | 

 

 

 

- : آنجاست قربان ،  آن گوشه نشسته ،  هماني كه پاكت قرمز سيگار وينستونش را روي ميز گذاشته ،  شهره ي دريوزگي و ديوانگي شهر است وامانده ، هميشه همين گوشه پلاس است و مي نوشد و مي كشد و مي نويسد . . .

 

* : سياهه هايش را هم خوانده ايي تا به قول خودت  دل  وا مانده اش را هم خوب بشناسي ؟

 

- : نه  فدايتان شوم قربان .

 

* : پس چفت فك بي صاحابت را ببند و برو دوتا قهوه بياور كه مي خواهم پیشش بنشینم و پته ي دل وامانده ام را براي اين پير به درد آلوده بيرون بريزم . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:0  توسط کافه گپ  |