تبليغاتX
کافه گپ

سر صلاة ظهر به حجره نزول اجلال فرمودند به بهانه ی احوالپرسی و نیت اجاره بها .... دست به دخل شدیم و تا آمدیم بنالیم از تنگی بازار , تسبیح به دست پیچاندند و لبی ترکردند و با تمانینه فرمودند : دست تنگی انگاری , اجالتا ً چندروزی هم صبر می کنیم , آن هم به خاطر گل روی شما !! سرکار والده که خوب هستند انشاا... ؟!! 


پی نوشت اهورایی :

چونکه در چرخ آردت باده

خانه بر بام چرخ اخضرگیر


*. چرخ اخضر : کره ماه

* .  من حقیقت نیستم افسانه ام , گرچه سوزد پر ولی پروانه ام , فاش می گویم که من دیوانه ام , تا به کی آخر چنین دیوانگی , پیله گی بهتر از این پروانگی


بعد نوشت :

لازم دیدم برای چندمین بار تاکید کنم این نوشته ها ( از جمله این نوشته ) داستانک های خیال و بازی قلمی بیش نیست !!! 


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:44  توسط کافه گپ  | 




بیا بنشین رفیق , بیا بنشینم همین گوشه ی دنج پاتق خودمان و گپی بزنیم و لختی درنگ کنیم بر این لحظه هایی که بی مهابا شتاب رفتن دارند ... بیا بنشین رفیق , بیا بنشین تا گوشه ی دنج سایه روشن کافه طعم دوستی را مزه مزه کنیم ... بیا بنشینیم میان اینهمه سکوت و بوی خوش قهوه , بیا تا همه ی حجم سکوت درونم را فریادی بزنم و بعد با هم بر اینهمه پس لرزه ی این فریاد سکوت بخندیم و مشتی به میز گرد کافه بکوبیم و تو جرعه ی دیگری از قهوه ات بنوشی و من تو را بنگرم و باز تو بگویی و من بشنوم ...  و تو بگویی و من بشنوم ... که من تشنه ی کلمات تو ام .. که من تشنه ی حرف های عمیق تو ام .. بیا بنشین رفیق ... بیا بنشین تا شمع های روی این کیک کوچک را فووت کنم و تو بگویی تولدت مبارک و من بگویم امسال هم گذشت رفیق ... بیا بنشین رفیق .. بیا بنشین ...


*. ممنونم بابت لطف های همه ی دوستان

*. روزهای سختی گذشت

*. تولدم مبارک !!!!!!  [نیشخند]


پی نوشت اهورایی :

ای نوش کرده نیش را , بی خویش کن با خویش را

با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

- مولانا -


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:50  توسط کافه گپ  | 


حس گس ِغریب و بیگانه ایی می گیرد مرا وقتی که در این بلاگستان " بی روح ِ " "بی دوست " می آیم ...

فعلا دیگر نخواهم نوشت ... 


+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:3  توسط کافه گپ  | 



قصه , قصه ی بد عهدی زمانه است جان دل , مضراب تو و دل مارا می شکند , همه شب هایٍ بعدِ این سکوتِ ساز ِکوکت چگونه قرار بگیرد این روح تشنه به مضرابت .... 



* سرو آزاد اثر استاد زنده یاد  پرویز مشکاتیان

امشب همه غم های عالم را خبر کن !
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین !
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !
ای میهن، ای داد !
از آشیانت بوی خون می آورد باد !
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است !
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای میهن، ای غم !
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد
ای میهن، ای پیر
بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر !
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای میهن ! در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است ...
در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،
دمادم، دمادم ...

( خواننده و نوازنده مرحوم پرویز مشکاتیان )

لینک دانلود

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:6  توسط کافه گپ  | 



میل مدام مبهمی دارد این چشم های نمناکمان رفیق ... شُرهّ ایی می خواهد شاید میان حسرت های دیر و دور ...



پی نوشت اهورایی !!!


تصنیف بسیار ظریف و عمیق استاد شجریان به نام زبان آتش که امروز تنها روی اینترنت منتشر شد 



تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

فریدون مشیری


لینک دانلود



+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:19  توسط کافه گپ  | 

خاطرمان خوش است میان این شب ها وقتی که رمقی به جان نمانده است و تو می آیی و می نشینی و لبخند به لب می نشانی و چشمی خمار می کنی و کودکانه داستان روزت را می گویی و گاهی از هیجان به هوا می پری و باز چشمی نازک می کنی و می خندی و نگاهم می کنی و .... اما باری به من بگو , کین نگاه معصومانه ات از عمق کدام چشمه ی زلالی می جوشد که اینچنین بی تابانه هزار حرف نگفته را به جانم می ریزد و آتش زیر خاکستر روحم را اندک نسیمی می شود برای شعله گرفتن ....

پی نوشت اهورایی :

سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی

که درآن چشم بیابی گهر عین و عیان را

- مولوی -


+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:35  توسط کافه گپ  | 



آتش گرفته ام ، دارم ذوب مي شوم ، قلبم تند تر مي زند ، دلم ورم كرده است ، دستانم بي حس است ، چشم هايم مي لرزد ، گلويم سرشار سكوت است ، بغضم دارد مي تركد ، ميخواهم بر آسمان سر بر دارم و فريادي بزنم ، صيحه ايي بكشم ، بر در و ديوار مشتي بكوبم ، ناخني بكشم ، آتش گرفته ام ، اين سو و آن سو را مي نگرم و به جستجوي تو مي نشينم كه تورا بيابم و تو بگويي و من بشنوم و از اين شعله آرام بگيرم و سرد شوم و خاموش شوم و خوب شوم و بعد سري بر دامنت بگذارم و در زير نوازش مخملين و زمزمه ي صداي دلنشينت به خواب روم ....

اما اين چشم ها كه حريصانه به جستجوي تو نشسته اند نمي دانند كه بايد اعتراض نكنند و فريادي نزنند و در خودشان نگه دارند و باز نگويند و همه كارها و حرف ها و لحظه ها و بدي ها و تلخي هاي ديروز و امروز را نشان ندهند و بروز ندهند و به رخ نكشند و تحمل كنند و دور باشند و ملاحظه كنند و "درك " كنند ... آري بعد از اين چيزي جز حرف هاي خوب و ژيگول و خوش آب و رنگ و احساسي و قرطي نخواهم زد ، نه ، اصلا چيزي جز "خوبم" ها بر زبان نخواهم راند كه بايد همه جا عاقل باشم و با همه بياميزم و معقول باشم و فقط بشنوم و لبخندي بزنم و زندگي كنم به روش هاي آنهايي كه در كنارشان مي زيم ...


پي نوشت اهورايي :

آتش بگير تا كه بداني چه مي كشم

احساس سوختن به تماشا نمي شود

- دكتر عباس خيرآبادي -


+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:34  توسط کافه گپ  | 




گاهي موقعيت ، صلابت مي بازد و گاهي صلابت ، موقعيت مي بخشد !! ...



پي نوشت اهورايي :


يك پند ز من بشنو خواهي نشوي رسوا

من خمره ي افيونم زنهار سرم مگشا

- مولانا -


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:53  توسط کافه گپ  | 



خيلي ها مي آيند كه بمانند و نمي توانند ، خيلي ها مي آيند كه بروند و خيلي ها هم مي روند كه بمانند !! ...

پي نوشت اهورايي :

خاموش كن ز گفت و گر گويدت كسي

جز حرف و صوت نيست سخن را ادا ، دروغ

- مولانا -



+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:28  توسط کافه گپ  | 

 

 

هرچه حرفِ محال و كال و حال بود و نبود را چال كرديم محض مبادا تا اگر هم سكوتي سبز شد مصور كرده باشيم اينهمه خيالِ تمام قد و كهنه و تيز را ...

 

پی نوشت اهورایی :

چند خموش مي كنم سوي سكوت مي روم

هوش مرا برغم من ناطق راز مي كني

 - مولانا -

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:59  توسط کافه گپ  |