
روي بالكن كافه نشسته بوديم . بي وقفه و پشت سرهم صحبت مي كرد و از آسمان و ريسمان مي گفت و از اين شاخه به آن شاخه مي پريد . از روحش مي گفت و از دنياي پر ابهامش ، از سوالهايي كه هرگز برايشان پاسخي نيافته است ، ازدلش مي گفت و خواستني هايش . گه گداري جرعه ايي از فنجان قهوه ي جلويش سر مي كشيد و نفسي آرام مي كشيد و چشم در چشمم مي انداخت و دوباره شروع مي كرد به گفتن و گفتن . انگار داشت عقده ي سالهاي تنهايي خويش را بيرون مي ريخت ، ناگهان ساكت شد ، مدت كوتاهي در افكارش فرورفت .
لبه ي فنجانش را ميان دستانش گرفته بود و كمي مي چرخاند و به بازي مواج ته مانده ي قهوه اش مي نگريست .لحظه ایی چيزي در مخيله اش آتش گرفت و انديشه ايي جانش را در هم فرو برد و بي هيچ مقدمه ايي گفت : انگار ناخواسته بايد مي خواستيم ، خواستنيهاي دنيايي كه نخواستني است !! حرفش تكانم داد و آن لحظه تنها چيزي كه به ذهنم رسيد جمله ايي بود كه صبح آنروز استادم آن را روي كتابم نوشته بود :
!! Nobody dies virjin , life screw everyone
پی نوشت اهورایی :
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

نه جاي غم كه من هم خاطره ايي خواهم شد همچون نواي محزون ني ايي رها شده در نسیم . . .
* . دایی عزیز هم ٬ جناب متین قدم رنجه کردند و چند روزی میهمانمان بودند ٬ بسی خوش گذشت و جای همگی خالی !! چند عکسی هم در همین فاصله گرفتیم که در کافه عکس گذاشته ام . . .
پی نوشت اهورایی :
شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یار
دگرنیارم گفتن که در میانه چه بود
- مولانا -

حالا گيريم ديواري كوتاهتر از ديوار دل ما نبود ، دزدي نكردي دیگر چرا سنگ پراندی ؟!
پی نوشت اهورایی :
جهان پیر را گفتم جوان شو
ببین بخت جوان تا کی قدیدی

نوري از پشت پنجره ي دوري سوسو مي زند ، گويي كسي خويش را و شب را به آتش مي كشد .
پی نوشت اهورایی :
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه ی تو باشد که باشد سقایش
- مولانا -